
اصبحت مکابدا لویلی
قد اظلم بالجوی نهاری
کیف اخبرکم انا بلیلی
ما املاء عصتی و وجدی
ما افرع من رضاک کیلی
چیست صلای چاشتگه خواجه به گور میرود دیر به خانه وارسد منزل دور میرود در عوض بت گزین کژدم و مار همنشین…
ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد ز روی پشت و پناهی که پشتها همه رو شد دگر نشینم هرگز…
ای که به هنگامِ درد راحتِ جانی مرا وِی که به تلخیِ فقر گنجِ روانی مرا آنچه نبردهست وهم عقل ندیدهست و…
حدی نداری در خوش لقایی مثلی نداری در جان فزایی بر وعده تو بر نجده تو که م دوش گفتی هی تو…
افدی قمرا لاح علینا و تلالا ما احسنه رب تبارک و تعالی قد حل بروحی فتضاعفت حیاه و الیوم نای عنی عزا…
برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم…
راز را اندر میان نه وامگیر بنده را هر لحظه از بالا مگیر تو نکو دانی که هر چیز از کجاست گر…
بسوزانیم سودا و جنون را درآشامیم هر دم موج خون را حریف دوزخآشامانِ مستیم که بشکافند سقف سبزگون را چه خواهد کرد…