
از جا رفتم تو از کجایی
گر بنده بگویمت روا نیست
ترسم که بگویمت خدایی
خاموش نمیهلی که باشم
راه گفتن نمیگشایی
میافشاری مرا چو انگور
معشوق نهای مرا بلایی
گر چشم ببندم از تو کفر است
زیرا که تو نور میفزایی
ور بگشایم بگویی منگر
در ما تو بدیده هوایی
چند روی بیخبر آخر بنگر به بام بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان صد…
الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی روان کن کشتی وصلت برای پیر کنعانی یکی کشتی که این دریا ز نور…
دل پردرد من امشب بنوشیدهست یک دردی از آنچ زهره ساقی بیاوردش ره آوردی چه زهره دارد و یارا که خواب آرد…
طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم شرابیم و کبابیم و سهیلیم و ادیمیم چو رنجور تن آید چو معجون نجاحیم چو بیمار دل آید…
از این پستی به سوی آسمان شو روانت شاد بادا خوش روان شو ز شهر پرتب و لرزه بجستی به شادی ساکن…
مشنو حیلت خواجه هله ای دزد شبانه بشلولم بشلولم مجه از روزن خانه بمشو غره پرستش بمده ریش به دستش وگرت شاه…
مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد که بیعنایت جان باغ چون لحد باشد چه ریشه برکنی از غصه و پشیمانی…
گر روی بگردانی تو پشت قوی داری کان روی چو خورشیدت صد گون کندت یاری من بیرخ چون ماهت گر روی به…