
تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحانها
مگذار کان مزور پیدا کند نشانها
تو چون عصای موسی بگشا برو زبانها
چون آینهست خوشتر در خامشی بیانها
تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحانها
مگذار کان مزور پیدا کند نشانها
تو چون عصای موسی بگشا برو زبانها
چون آینهست خوشتر در خامشی بیانها
از پگه ای یار زان عقار سمایی ده به کف ما که نور دیده مایی زانک وظیفهست هر سحر ز کف تو…
این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست گر نزد یار باشد وگر نزد یار نیست صورت چه پای دارد کو را ثبات…
جان پیش تو هر ساعت میریزد و میروید از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید هر جا که نهی…
چنان مستم چنان مستم من امروز که پیروزه نمیدانم ز پیروز به هر ره راهبر هشیار باید در این ره نیست جز…
لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد ما را چه جرم اگر کرمش با شما نکرد تشنیع میزنی که جفا کرد آن…
ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو که خطا بود از این رو و صواب است از…
اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان همچو خورشید…
بربند دهان از نان کآمد شکر روزه دیدی هنر خوردن بنگر هنر روزه آن شاه دو صد کشور تاجیت نهد بر سر…