غزل شمارهٔ ۲۰۷۷ – به من نگر به دو رخسار زعفرانی من

مولانا molana

به من نگر به دو رخسار زعفرانی من

به گونه گونه علامات آن جهانی من

به جان پیر قدیمی که در نهاد من است

که باد خاک قدم‌هاش این جوانی من

تو چشم تیز کن آخر به چشم من بنگر

مدزد این دل خود را ز دلستانی من

بر این لبم چو از آن بخت بوسه‌ای برسید

شکر کساد شد از قند خوش زبانی من

به گوش‌ها برسد حرف‌های ظاهر من

به هیچ کس نرسد نعره‌های جانی من

بس آتشی که فروزد از این نفس به جهان

بسی بقا که بجوشد ز حرف فانی من

ز شمس مفخر تبریز تا چه دیدستم

که بی‌قرار شدستند این معانی من