
ای دم به دم مصور جان از درون تن
نزدیکتر ز فکرت این نکتهها به من
ای دم به دم مصور جان از درون تن
نزدیکتر ز فکرت این نکتهها به من
ز آینده و گذشته چرا یاد میکنم
که لذت زمانی و هم قبله زمن
جان حقایقی و خیالات دلربا
و آن نقشهای مه که نگنجد در این دهن
گر علم خرابات تو را همنفسستی این علم و هنر پیش تو باد و هوسستی ور طایر غیبی به تو بر سایه…
میان باغ گل سرخهای و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد پیالهای به من آورد لاله که بخوری…
با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست آنک از او آگهست از همه عالم بریست آه که چه بیبهرهاند باخبران زانک…
بیدار کنید مستیان را از بهر نبیذ همچو جان را ای ساقی باده بقایی از خم قدیم گیر آن را بر راه…
ز اول بامداد سر مستی ورنه دستار کژ چرا بستی؟! به خدا دوش تا سحر همه شب باده بیصرفه، صرف خوردستی در…
میندیش میندیش که اندیشه گریها چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تریها خرف باش خرف باش ز مستی و ز حیرت که…
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا مهمان صاحبدولتم که دولتش پاینده با بر خوان شیران یک شبی بوزینهای همراه…
آفتابا سوی مه رویان شدی چرخ را چون ذرهها برهم زدی آتشی در کفر و ایمان شعله زد چون بگستردی تو دین…