غزل شمارهٔ ۱۶۸۱ – من از این خانه به در می نروم

من از این خانه به در می نروم
من از این شهر سفر می نروم
من از این خانه به در می نروم
من از این شهر سفر می نروم
منم و این صنم و باقی عمر
من از او جای دگر می نروم
به خدا طوطی و طوطی بچهام
جز سوی تنگ شکر می نروم
یک زمانی که ز من دور شود
جز که در خون جگر می نروم
گر جهان بحر شود موج زند
من به جز سوی گهر می نروم
بلبل مستم و در باغ طرب
جز به سوی گل تر می نروم
در سرم بوی میی افتادهست
تا چو می جز که به سر می نروم
این چنین باغ و چنین سرو و چمن
جای آن هست اگر می نروم
من از این خانه به در می نروم
من از این شهر سفر می نروم
منم و این صنم و باقی عمر
من از او جای دگر می نروم
خاکیان رو به اثر آوردند
من ز اثیرم به اثر می نروم
ای دو دیده ز نظر دورم کن
من چو دیده به نظر می نروم
بخت من زیر و زبر کرد غمش
چون فلک زیر و زبر می نروم
خانه چرخ و زمین تاریک است
من ز خرگاه قمر می نروم
گر چو خورشید مرا تیغ زند
من ز تیغش به سپر می نروم
بس بود عشق شهم تاج و کمر
من سوی تاج و کمر می نروم
گم کنم خویش در اوصاف ملک
من در اوصاف بشر می نروم
عشق او چون شجر و من موسی
من گزافه به شجر می نروم
زان شجر خواند یکی نور مرا
ور نه من بهر خضر می نروم
چون شجر خوش بکشم آب حیات
من چو هیزم به سفر می نروم
شمس تبریز که نور سحر است
جز به نورش به سحر می نروم