غزل شماره ۶ از غزلیات صائب تبریزی؛ خط نمی‌سازد مرا زان لعل جان‌پرور جدا

غزل شماره ۶ از غزلیات صائب تبریزی به همراه تفسیر را برای شما دوستان قرار داده‌ایم. صائب در غزلیات خود به کارگیری تصاویر شاعرانه و تشبیهات زیبا را به خوبی انجام داده است. این ویژگی‌ها باعث می‌شود که شعر او برای خواننده جذاب و تاثیرگذار باشد.

غزل شماره ۶

خط نمی‌سازد مرا زان لعل جان‌پرور جدا

تشنه کی گردد به تیغ موج از کوثر جدا؟

سبزهٔ خط، لعل سیراب تو را بی آب کرد

آب را هرچند نتوان کرد از گوهر جدا

از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است

چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا

می کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم

خضر در ظلمات می گردد ز اسکندر جدا

تا نسوزد آرزو در دل نگردد سینه صاف

زنگ از آیینه می‌گردد به خاکستر جدا

زندگی را بی حلاوت می‌کند موی سفید

شیر در یک کاسه اینجا باشد از شکر جدا

چارهٔ من مرهم کافوری صبح است و بس

من که دارم بر جگر داغی ز هر اختر جدا

مهر زر هم از دل دنیاپرستان می‌رود

سکته می‌گردد به زور دست اگر از زر جدا

بهره از آمیزش نیکان ندارد بد که هست

در میان جمع، فرد باطل از دفتر جدا

بر نیارد کثرت مردم ز تنهایی مرا

در میان لشکرم چون رایت از لشکر جدا

بعد عمری گر بر آرم سر ز کنج آشیان

می‌شود تیغ دو دم در کشتنم هر پر جدا

گوی چوگان حوادث گردد از بی لنگری

از سر زانوی فکر آن را که باشد سر جدا

آتشی از شوق هر کس را که باشد زیر پا

چون سپند از ناله‌ای گردد از این مجمر جدا

قطره در اندیشهٔ دریا چو باشد، عین اوست

نیست ممکن دل به دوری گردد از دلبر جدا

حال دل دور از عقیق آتشین او مپرس

این کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا

ریشهٔ غم بر نیاورد از دلم جام شراب

صیقل از آیینه صائب چون کند جوهر جدا؟

تفسیر این شعر

این شعر از شاعر بزرگ ایرانی، صائب تبریزی، دارای معانی عمیق و زیبایی است. در ادامه، سعی می‌کنم آن را به زبان ساده توضیح دهم:

توضیحات کلی:

شعر به موضوعات عشق، جدایی، و احساسات انسانی می‌پردازد. شاعر در این شعر از تصاویری زیبا و استعاره‌های غنی استفاده کرده تا احساسات عمیق خود را بیان کند. هر بیت به نوعی حاکی از درد جدایی و عشق است.

توضیحات بیت به بیت:

1. خط نمی‌سازد مرا زان لعل جان‌پرور جدا:

• شاعر می‌گوید که عشق یا زیبایی محبوبش (که به “لعل” تشبیه شده) او را از خود جدا نمی‌کند. لعل به معنای سنگ قیمتی و زیباست.

2. تشنه کی گردد به تیغ موج از کوثر جدا؟:

• شاعر می‌پرسد که آیا کسی می‌تواند از آب زلال و شیرین (کوثر) جدا شود و تشنه بماند؟ اینجا استعاره‌ای از جدایی و نیاز به عشق است.

3. سبزهٔ خط، لعل سیراب تو را بی آب کرد:

• سبزه به معنای جوانی و شادابی است و شاعر می‌گوید که جوانی او بدون وجود محبوبش بی‌معناست.

4. آب را هرچند نتوان کرد از گوهر جدا:

• شاعر می‌گوید که نمی‌توان آب (زندگی) را از گوهر (عشق) جدا کرد؛ آن‌ها به هم وابسته‌اند.

5. از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است:

• بیانگر این است که آسیب زدن به دل گرم و پرعشق او کار دشواری است.

6. چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا:

• وقتی دو نفر عاشق و هماهنگ هستند، جدا کردن آن‌ها بسیار سخت است.

7. می کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم:

• روزهای سخت و سیاه باعث جدایی دوستان می‌شود.

8. خضر در ظلمات می گردد ز اسکندر جدا:

• اشاره به داستان‌های تاریخی دارد که نشان می‌دهد حتی شخصیت‌های بزرگ نیز در زمان‌های سخت از یکدیگر جدا می‌شوند.

9. تا نسوزد آرزو در دل نگردد سینه صاف:

• اگر آرزوها در دل نسوزند، سینه (دل) صاف و آرام نخواهد شد.

10. زنگ از آیینه می‌گردد به خاکستر جدا:

• زنگ (آلودگی) بر روی آیینه (دل) نشسته و با جدایی از عشق، دلی خالص و پاک حاصل نمی‌شود.

11. زندگی را بی حلاوت می‌کند موی سفید:

• زندگی بدون عشق و شادی، مانند موهای سفید (نشانه پیری) بی‌مزه و تلخ است.

12. شیر در یک کاسه اینجا باشد از شکر جدا:

• شیر (عشق) اگر با شکر (شادی) نباشد، تلخ خواهد بود.

13. چارهٔ من مرهم کافوری صبح است و بس:

• تنها راه حل دردهای او، آرامشی است که صبح (آغاز جدید) می‌تواند به او بدهد.

14. من که دارم بر جگر داغی ز هر اختر جدا:

• او احساس درد زیادی دارد که ناشی از جدایی‌هاست.

15. مهر زر هم از دل دنیاپرستان می‌رود:

• محبت واقعی از دل کسانی که فقط به دنیا اهمیت می‌دهند، دور می‌شود.

16. سکته می‌گردد به زور دست اگر از زر جدا:

• اگر کسی بخواهد با زور کسی را از ثروت جدا کند، ممکن است دچار مشکل شود.

17. بهره از آمیزش نیکان ندارد بد که هست:

• کسی که بد است، نمی‌تواند از خوبی‌های دیگران بهره‌مند شود.

18. در میان جمع، فرد باطل از دفتر جدا:

• در جمع افراد خوب، فرد بد نمی‌تواند دوام بیاورد و از بین می‌رود.

19. بر نیارد کثرت مردم ز تنهایی مرا:

• جمعیت نمی‌تواند تنهایی او را پر کند؛ او نیاز به عشق دارد.

20. در میان لشکرم چون رایت از لشکر جدا:

• او در میان جمعیت احساس تنهایی می‌کند، مانند پرچمی که از لشکر جدا شده باشد.

21. بعد عمری گر بر آرم سر ز کنج آشیان:

• اگر بعد از مدتی دوباره بخواهد سر بلند کند، ممکن است خطراتی برایش پیش بیاید.

22. می‌شود تیغ دو دم در کشتنم هر پر جدا:

• هر پر (جزئیات زندگی) ممکن است برای او خطرناک باشد.

23. گوی چوگان حوادث گردد از بی لنگری:

• حوادث زندگی مانند گوی چوگان هستند که بدون هدف حرکت می‌کنند.

24. از سر زانوی فکر آن را که باشد سر جدا:

• اگر فکر کسی از واقعیت جدا شود، ممکن است دچار مشکل شود.

25. آتشی از شوق هر کس را که باشد زیر پا:

• شوق و عشق مانند آتش زیر پا است که هر لحظه ممکن است شعله‌ور شود.

26. چون سپند از ناله‌ای گردد از این مجمر جدا:

• ناله‌ها ممکن است به آتش شوق تبدیل شوند و جدایی بیشتری ایجاد کنند.

27. قطره در اندیشهٔ دریا چو باشد، عین اوست:

• اگر قطره‌ای دریا را در ذهن داشته باشد، خود همان دریا خواهد بود؛ یعنی عشق بی‌پایان است.

28. نیست ممکن دل به دوری گردد از دلبر جدا:

• دل نمی‌تواند به دوری از محبوب عادت کند؛ عشق همیشه وجود دارد.

29. حال دل دور از عقیق آتشین او مپرس:

• حال دل او را که دور از محبوبش است نپرس؛ زیرا دردناک است.

30. این کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا:

• حال دل او مانند کبابی است که بر اثر جدایی سوزانده شده است.

31. ریشهٔ غم بر نیاورد از دلم جام شراب:

• غم نمی‌تواند با نوشیدن شراب برطرف شود؛ زیرا ریشه‌دار است.

32. صیقل از آیینه صائب چون کند جوهر جدا؟:

• چگونه می‌توان جوهر (عشق واقعی) را از دل پاک کرد؟ این سوال نشان‌دهنده عمق احساسات شاعر است.

نتیجه‌گیری

این شعر به زیبایی احساسات عمیق انسانی را درباره عشق، جدایی و درد بیان می‌کند و نشان‌دهنده عمق تفکرات و احساسات شاعر است. صائب تبریزی با استفاده از استعاره‌ها و تصاویری زیبا، خواننده را به دنیای احساسی خود دعوت می‌کند.

مطالعه بیشتر