غزل شمارهٔ ۹۸۱ – شعر من نان مصر را ماند

مولانا molana

شعر من نان مصر را ماند
شب بر او بگذرد نتانی خورد
آن زمانش بخور که تازه بود
پیش از آنکه بر او نشیند گرد
گرمسیر ضمیر جای وی است
می‌بمیرد در این جهان از بَرْد
همچو ماهی دمی به خشک تپید
ساعتی دیگرش ببینی سرد
ور خوری بر خیال تازگی‌اش
بس خیالات نقش باید کرد
آنچ نوشی خیال تو باشد
نبود گفتن کهن ای مرد

مولانا molana

مطالعه بیشتر