شعر باز آمدم باز آمدم تا قفل زندان بشکنم | با معنی

شعر باز آمدم باز آمدم تا قفل زندان بشکنم 🔴 با معنی
مولانا. دیوان شمس. غزلیات
غزل_ شمارهٔ ۱۳۷۵
باز آمدم چون عیدِ نو، تا قفلِ زندان بشکنم
وین چرخِ مردمْخوار را چنگال و دندان بشکنم
هفتاخترِ بیآب را، کین خاکیان را میخورند
هم آب بر آتش زنم، هم بادهاشان بشکنم
از شاهِ بیآغازْ من، پرّان شدم چون باز من
تا جغدِ طوطیخوار را در دِیرِ ویران بشکنم
زآغاز عهدی کردهام کاین جان فدایِ شه کنم
بشکسته بادا پشتِ جان گر عهد و پیمان بشکنم
امروز همچون آصفم، شمشیر و فرمان در کفم
تا گردنِ گردنکشان در پیشِ سلطان بشکنم
روزی دو، باغِ طاغیان گر سبز بینی، غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راهِ پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را یا ظالمِ بدغور را
گر ذرّهای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم
هر جا یکیگویی بُوَد، چوگانِ وحدت وی برد
گویی که میدان نسپرد، در زخمِ چوگان بشکنم
گشتم مقیمِ بزم او، چون لطفْ دیدم عزمِ او
گشتم حقیرِ راه او، تا ساقِ شیطان بشکنم
چون در کفِ سلطان شدم، یک حبّه بودم کان شدم
گر در ترازویم نهی، میدان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانهٔ خود ره دهی
پس تو ندانی این قدَر کاین بشکنم، آن بشکنم؟
گر پاسبان گوید که «هی!»، بر وی بریزم جامِ می
دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گِرْدِ دل، از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردونِ گردان بشکنم
خوانِ کرم گستردهای، مهمانِ خویشم بردهای
گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم؟
نی نی، منم سَرْخوان تو، سرخیلِ مهمانان ِتو
جامی دو بر مهمان کنم، تا شرمِ مهمان بشکنم
ای که میانِ جانِ من تلقینِ شعرم میکنی
گر تن زنم خامش کنم، ترسم که فرمان بشکنم
از شمسِ تبریزی اگر باده رسد، مستم کند،
من لااُبالیوار خود اُستُونِ کیوان بشکنم
معنی شعر
عرفان مقوله ائ فردی به نظر میاید ولی از آنجا که انسان با جامعه و هستی در پیوند است
اگر خود را به اوج توانمندی خود برساند که هدف عرفان نیز همین است آنگاه همگی از او
برخوردار میشوند. این حسی است که جلالدین در این غزل بیان میکند
براستی نیز این کار را کرده است. جلال دین همه مذاهب را به هم زده است.
خدا را دگرگون کرده است. مستی را برای همه تحقق بخشیده است
شمس را خدا کرده است خودش را جاودانه و بی مرگ کرده است
شاهان را سبک و بی مقدار کرده است مغول و تاتار را در اوج تهاجم به مسخره گرفته است
آسمان و ستارگان را از اعتبار انداخته است دکان همه شعبده بازن را تخته کرده است
برای همیشه زاهدن و دین فروشان را پست و بی مقدار کرده است
موسیقی و رقص را و شادی و پرواز و نوروز را به همه ارمغان داده است
براستی قفل زندانها را شکسته است. آیا اکنون نوبت ما نیست که با باده او
مست شوم و استون کیوان را و مردم آزاران جهان را فرو شکنیم. چرا که نه