اشعار رفیق اصفهانی؛ مجموعه شعر دلنشین، غزلیات، رباعیات و …

اشعار رفیق اصفهانی را برای شما دوستان قرار دادهایم. ملا حسین اصفهانی متخلص به رفیق شاعر ایرانی در سدهٔ هجدهم میلادی/دوازدهم هجری بود. حسین یا محمدحسین اصفهانی در سال ۱۱۵۰ق/ ۱۷۳۷م در اصفهان زاده شد. پدرش سبزیفروش بود. رفیق در اصفهان تحصیلات خود را آغاز نمود و در ادبیات برجسته شد. در انجمن ادبی مشتاق اصفهانی شرکت داشت و از شاگردان او بود.
غزلیات
بُوَد که درگذرند از گناهکاریِ ما
که بیش از گنهِ ماست شرمساریِ ما
شُدَت چه زود فراموش عهدِ یاریِ ما
به یاری تو نه این بود امیدواریِ ما
جفا و جورِ تو با ما به اختیارِ تو نیست
چنانکه نیست وفا با تو، اختیاریِ ما
به پاکدامنیِ ما هنوز نیست کسی
اگرچه شُهرهٔ شهر است میگساریِ ما
بُوَد قرار پس از کشتنش، چو میماند
به بیقراریِ سیماب، بیقراریِ ما
به تنْ نَزار و به دلْ زار تا به کی باشیم؟
ببین نَزاریِ ما، رحم کن به زاریِ ما
کنون ز لطف به مرهمی وگرنه چه سود؟
ز کار چون گذرد کارِ زخمِ کاریِ ما
ندیده عاشقی و طفلی و نمیدانی
فغان و نالهای غیر از خروش و زاریِ ما
به خویش دشمن و با خصم دوستیم، «رفیق»
طریقِ دشمنی این است و دوستداری ما
به سر دارم هوای سجده خاک آستانی را
که شاهانند آنجا بنده کمتر پاسبانی را
گدای بی زر و سیمم که با خود یار می خواهم
شه سیمین رکابی خسرو زرین عنانی را
به پیری بر جوانی عاشقم کز عاشقان دارد
چو من هر گوشه پیری را چو خود هر نوجوانی را
نچیدم میوه ای از باغ وصل او چو من هرگز
نشد بی حاصلی حاصل ز باغی باغبانی را
نشان سازد دل و جان منش هر جا فلک بیند
بت مژگان خدنگی دلبر ابرو کمانی را
وفا می ورزم و بیداد می بینم به امیدی
که روزی مهربان بینم بخود نامهربانی را
نمی پرسد نشان و نام من آن مه رفیق اما
که می پرسد نشان و نام بی نام و نشانی را
رخت ای ماهرخ، ماهست، ماه دلفریب اما
قدت ای سرو قد، سرو است، سرو جامه زیب اما
به درد دوری و داغ جدائی چند گه خواهم
شکیب و صبر گیرم پیش، کو صبر و شکیب اما
طبیبان چاره ی هر درد می دانند، می دانم
من بیچاره را دردیست در دل، از طبیب اما
بود تا چند وصل او برای غیر و من یارب
وصال خویش و هجر غیر خواهم عنقریب اما
همیشه حسرت وصلم به دل بود و نبود آخر
بجز حسرت، نصیب این دل حسرت نصیب اما
تو بی من گر خوشی ای رشک سرو و گل خوشت باشد
بود خوش سرو و گل با قمری و با عندلیب اما
رفیق از جور یارم نیست افغان نالم و گریم
شب و روز از جفای غیر و بیداد رقیب اما
اگر بودی اثر فریاد ما را
ز ما بودی خبر صیاد ما را
نکشتی زارمان زینگونه، بودی
به دل رحمی اگر جلاد ما را
نباشد نسبتی در باغ خوبی
به شمشاد دگر شمشاد ما را
جفا کان بی وفا بنیاد کرده است
کند زیر و زبر بنیاد ما را
چه آموزد به ما جز عشق، کاینست
وصیت از پدر استاد ما را
که خواهد داد ما، هر دم کند بیش
گر آن بیدادگر، بیداد ما را
رفیق افسوس کز بس لاغری نیست
بصید ما نظر صیاد ما را
با غیر دیدم آن صنم سیم ساق را
از رشک بر وصال گزیدم فراق را
زینسان که هفت عضو من از تاب عشق سوخت
آهم عجب نسوزد اگر نه رواق را
خوش آنکه بینمش ز مه روی خود به من
صبح وصال ساخته شام فراق را
شوقش چنین که بسته زبانم به پیش او
گویم به او چگونه غم اشتیاق را
کارم فتاده است بشوخی که در ازل
نشنیده است نام وفا و وفاق را
….که گفتت که پیشه کن
با من نفاق را و بغیر اتفاق را
ساقی بیار ساغر می تا دمی رفیق
شیرین کند ز باده ی تلخت مذاق را
شب هجران همه دیدند یاران حال زارم را
یکی از حال زار من نکرد آگاه یارم را
نباشد غیر برگ زرد و نارد جز بر حسرت
نهال آرزویم را و نخل انتظارم را
مکن آشفته آن زلف پریشان را چنین، تا کی
کنی آشفته روزم را، پریشان روزگارم را
چنان باشد که از جنت مرا در دوزخ اندازند
به گلشن گر بر باد از سر کویش غبارم را
رفیق از دیده بارد اشک چون باران، شب هجران
ببیند هر که اشک چشم و چشم اشکبارم را
ای روی نکرده سوی دلها
سوی تو تمام روی دلها
بس دل شده خاک راهت آید
از خاک ره تو بوی دلها
در کوی تو دلربا افتاده
دلها هرسو به روی دلها
گمکردهدلان کنند زان رو
در کوی – تو – جستوجوی دلها
ای سنگدلی که از دل تو
بر سنگ آمد سبوی دلها
آگه ز رفیق بودی ار بود
راه از دلها به سوی دلها
کجا میل گلستان است ما را
گلستان – بی تو زندان- است ما را
ازان گل پیرهن افغان که از وی
گل حسرت بدامان است ما را
به دلدار و به جانان در ره عشق
دل و جان دادن آسان است ما را
که دل ما را بود از بهر دلدار
که جان از بهر جانان است ما را
جراحتهای ما در سینه و دل
نه از شمشیر و پیکان است ما را
به دل صد رخنه و در سینه صد چاک
از آن ابرو و مژگان است ما را
ز تو هر لحظه صد داغ و دوصد درد
چه غم گر بر دل و جان است ما را
همان داغ تو ما را هست مرهم
همان درد تو درمان است ما را
رفیق این اشک و آه آشکارا
ز داغ و درد پنهان است ما را
جفاکاری، چه می دانی تو یارا
طریق مهر را، رسم وفا را
نمودی ترک من از الفت غیر
نگه کن جور را، بنگر جفا را
که با بیگانه کردی آشنایی
ز خود بیگانه کردی آشنا را
به درد و داغ هجران مبتلا باد
به هجران مبتلا کرد آن که ما را
به آن داغی که مرهم را نداند
به آن دردی که نشناسد دوا را
نباشد درد یاران گر نباشد
به بزمش ره رفیق بینوا را
به نزد خواجه نبود بنده را راه
به بزم شه نباشد ره گدا را
هستم ز کوی آن بت گل پیرهن جدا
نالان چو بلبلی که بود از چمن جدا
ای جان و تن فدای تو رفتی و می کند
جان از جدائی تو جدا ناله، تن جدا
از رشک غیر رفتم ازان کو وگرنه کس
هرگز به اختیار نشد از وطن جدا
از سر هوای کوی تو بیرون نمی کنم
با تیغ اگر کنند سرم از بدن جدا
گشتم جدا ز خیل سگان درش رفیق
یارب مباد کس ز رفیقان چو من جدا
تا کی خبر ز روز سفر می دهی مرا
از روز مرگ من چه خبر می دهی مرا
این حرف تلخ زان لب شیرین چه می زنی
زهر از چه در میان شکر می دهی مرا
در بزم وصل قصه ی هجران چه می کنی
خون جگر ز ساغر زر می دهی مرا
طعم هلاک می دهد این زهر غم که تو
جامی نخورده جام دگر می دهی مرا
تو سرو سرکشی و من آن ساده باغبان
کاندیشه می کنم که ثمر می دهی مرا
مگذار پا ز شهر برون ای پسر که سر
مجنون صفت به کوه و کمر می دهی مرا
گر مژده ی نرفتن او می دهی به من
بر خیل غم رفیق ظفر می دهی مرا
از بهر یار دیده به کار است بس مرا
چشم از برای دیدن یار است بس مرا
زین نقشهای نغز در آینده در خیال
نقشی که بست نقش نگار است، بس مرا
گردی ز کوی یار بیار ای نسیم صبح
کان توتیای دیده ی تار است بس مرا
آن غرقه ی محیط ملالم که تا ابد
در خاطر آنچه نقش کنار است بس مرا
از درد و داغ آنچه بگوئی رفیق هست
چیزی که نیست صبر و قرار است بس مرا
از آن مژگان تر جاروب کردم آستانش را
که با من در میان نبود غباری پاسبانش را
در این باغم من آن بلبل که چون بست آشیان بر گل
برد از شاخ اول از دوم شاخ آشیانش را
مریض عشق بیمار است محمل کو در این عالم
که می نالد ز درد و کس نمی فهمد زبانش را
اگر با خار گیرد عندلیبش خو عجب نبود
در آن گلشن که هست الفت به گلچین باغبانش را
سواری را که شهری می نهد سر بر سم توسن
کجا دست رفیق بینوا گیرد عنانش را
حیف از تو ای پری که شوی یار با رقیب
او دیو و تو پری تو کجا و کجا رقیب
دیر آشنای من ز تو در حیرتم که چون
شد زود آشنا به تو، دیر آشنا رقیب
تا کی رقیب را نگرم با تو کاشکی
یا من شوم ز کوی تو آواره یا رقیب
هر چند عشق یار بلائیست جانگداز
یارب به این بلا نشود مبتلا رقیب
گردد رقیب نیست الهی، که عزتی
در پیش یار نیست مرا هست تا رقیب
از بخت بد اگر برهی برخورم به یار
باشد ز پیش غیر و بود بر قفا رقیب
این قتل دیگر است که قتل مرا رفیق
دارد روا حبیب و ندارد روا رقیب
قطعات
ای برده رشح جام تو جمشید را ز هوش
وی داده نور رای تو خورشید را ضیا
لب بسته ام ز دعوی اخلاص ز آنکه هست
اظهار دوستی به زبان نوعی از ریا
کم می شوم مصدع اوقات کز پدر
پندی شنیده ام که شنیده است از نیا
کای نور چشم من اگرت هست چشم من
کاخر ز جا بچشم دهندت چو توتیا
از خاص و عام باش نهان کیمیا صفت
منظور خاص و عام شوی تا چو کیمیا
خواهی چو بوریا نشوی پایمال خلق
در پیش خلق فرش مشو همچو بوریا
گردان برای روزی تست آسیای چرخ
تو خود چه گردی از پی روزی چو آسیا
این نکته گوش کن که در این بیت گفته است
ابن یمین که گفته چنین ابن برخیا
ذلیست اندر این که چرا آمدی برو
عزیست اندر آن که چرا نامدی بیا
والا نصیر ملت و دین میرزا نصیر
ای از جبین سترده همی نقش گردپا
زین پیش در رهی که گهی پا گذاشتی
صرصر به سرعتش نرسیدی به گردپا
برخاستن کنون نتوانم ز جا ز ضعف
دستم به قوت ار نشود پای مرد پا
پائی به پیش می نهم و پائی از عقب
جنگ و گریز می کنم اندر نبرد پا
گامی به کام دل نزنم بعد ازین چنین
ماند گرم زره فرس رهنورد پا
لطفی نما و باز رهانم ز دست درد
زین بیش دردسر ندهم تا ز درد پا
گفتی چه حاجت است ترا تا روا شود
گفتن چه حاجت است بر اما چه حاجت است
اشعار فقر بر در حاتم چه لازمست
اظهار درد پیش مسیحا چه حاجت است
تدبیر کار هیچ ندانی چو من زمن
کردن سئوال از چو تو دانا چه حاجت است
بیمار اگر فضول نباشد طبیب را
آموختن طریق مداوا چه حاجت است
کافیست بهر حاجت ما از تو کم سخن
اینست اگر سخن سخن ما چه حاجت است
مژده ایدل که وقت آن آمد
که ز غم بر کران توان آمد
دشت غم را کنار شد پیدا
بحر اندوه را کران آمد
وقت تشنیع دشمنان طی شد
گاه تحسین دوستان آمد
بلبلی ز آشیان جدا مانده
بار دیگر به آشیان آمد
طایری خورده سنگ جور خسان
پرکشان رفت و پرفشان آمد
صاحبا چاکر قدیم رفیق
که ز جور فلک به جان آمد
در صفاهان که ساحت پاکش
خوشترین بقعهٔ جهان آمد
تا چهل سال با نهایت فقر
عرض خود را نگاهبان آمد
با بد و نیک کرد آمد و رفت
وین چنین رفت و آن چنان آمد
که نه در دیده ای سبک گردید
که نه بر خاطری گران آمد
که نگفته به هیچ خانه شتافت
که نخوانده به هیچ خوان آمد
لیک از شیوه هیچ سود نکرد
کش زیان بر سر زیان آمد
مفردات
دل خوش شودت ز مشکل ما
مشکل ز تو خوش شود دل ما
دل من دشمن من کرد به من جانان را
خون شود دل که نهادم به سر دل جان را
دلم میخواست بینم صورت او بینقاب اما
به آن صورت که دل میخواستش دیدم به خواب اما
از دیروزم بتر امروز از دیشب بتر امشب
چه خواهم کرد فردا گر بمانم تا سحر امشب
هم به صحرا سبزه سرزد هم به گلشن گل دمید
میگساران را بشارت می فروشان را نوید
خرقه ی پشمین به هر نوع است می باید فروخت
باده ی رنگین به هر نرخ است می باید خرید
روزگاری بود امیدم که یارم میکشد
وه که اکنون حسرت آن روزگارم میکشد
جور کن کز بازوی پرزور و طبع پرغرور
ایزدت بیهوده اسباب جهان کاری نکرد
لعل جانان یارب از جان ساختند
یا که جان از لعل جانان ساختند
به نوخط دلبری دل بستم آه از حسرت مرغی
که در پایان گل بر شاخ گلبن آشیان سازد
یادم کن از آن کو چو ز بیداد تو رفتم
تا غیر نگوید که من از یاد تو رفتم
درد عشقم می شود هر روز افزون چون کنم
چون کنم چون چاره ی این درد روزافزون کنم
به گرد روی منور خط معنبرش است این
که بر کنارهٔ گل تازه سبزهٔ ترش است این
تا به کی چشم به ره بر سر هر راه نشینم
به امیدی که ز راهی تو بیایی و نیایی
رباعیات
ای قافله سالار دلی را دریاب
افتاده جدا ز منزلی را دریاب
ای پیشرو قافله از سیل سرشک
پس مانده ی پای در گلی را دریاب
چون نیست مرا راه ز بیم خویت
در خانه ات آیم همه شب در کویت
تا روز نشینم به امیدی که مگر
از خانه برون آئی و بینم رویت
ای سرخ گلت به تازگی چون گل سرخ
وز شرم گل روی تو گلگون گل سرخ
چون عارض گلگون تو بر سرو قدت
سر برنزند ز سرو موزون گل سرخ
شوخی که صدش دل نگران می باشد
شاد همه شیرین پسران می باشد
گر می باشی طالب آن شوخ رفیق
در مدرسه ی کاسه گران می باشد
ز اندیشهٔ این دلم به خون میگردد
کآخر کار من و تو چون میگردد
تا چند به من لطف میگردد کم
تا کی به تو مهر من فزون میگردد
کس همچو من از زمانه ناکام نشد
ناکام کسی چو من ز ایام نشد
یکشب به مراد دل من روز نگشت
یک روز به کام دل من شام نشد
نه حسن تو ای جان جهان می ماند
نه عشق من سوخته جان می ماند
حسن تو و عشق من همین امروز است
فرداست که نه این و نه آن می ماند
هر روز به بستر جدائی من زار
بیمارترم ز روز اول صد بار
این درد نگر که هر زمان می کشدم
پرسیدن اغیار و نپرسیدن یار