آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ + با معنی

آمد بهارِ جانها ای شاخِ تَر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ
ای شاهِ عشق پرور، مانندِ شیرِ مادر
ای شیرجوش! در رو، جانِ پدر، به رقص آ
چوگان ِ زلف دیدی، چون گوی دررسیدی
از پا و سر بُریدی، بیپا و سر به رقص آ
تیغی به دست خونی، آمد مرا که: چونی؟
گفتم:«بیآ که خیر است»، گفتا: «نه شر» به رقص آ
از عشق، تاجداران در چرخِ او چو باران
آن جا قبا چه باشد؟ ای خوشکمر! به رقص آ
ای مست ِ هستگشته، بر تو فنا نبشته
رقعهی فنا رسیده، بهرِ سفر به رقص آ
در دست، جام ِ باده، آمد بُتم پیاده
گر نیستی تو ماده، ز آن شاه ِ نر به رقص آ
پایان ِ جنگ آمد، آواز ِ چنگ آمد
یوسف زِ چاه آمد، ای بیهنر! به رقص آ
تا چند وعده باشد؟ وین سَر به سجده باشد؟
هَجرم ببُرده باشد، دنگ و اثر به رقص آ
کی باشد آن زمانی؟، گوید مرا: «فلانی!»
کای بیخبر! فنا شو! ای باخبر! به رقص آ
طاووس ِ ما درآید و آن رنگها برآید
با مرغ ِ جان سراید: بیبال و پر به رقص آ
کور و کران ِ عالَم، دید از مسیح، مرهم
گفته مسیح ِ مریم کِ:«ای کور و کر!» به رقص آ
مخدوم، شمسِ دینست، تبریز رشکِ چینست
اندر بهار حُسنش، شاخ و شجر به رقص آ
مولانا
معنی شعر
آمد بهار جانها
ای شاخ تر به رقص آ
ای شاخ تر به رقص آ
بهار جانها همین دمیدن هستی است
همین بودن است
که هر لحظه از سرچشمهی زندگی به نیستی سرازیر میشود و نیست را هست میکند
پس هر لحظه بهار است
روحبخش و هستی ساز
با درک این واقعیت بزرگ، شاخههای تر و تازه از جان و دل جهان سربرمیکشد
این شاخهها در وزش بهاری لحظهها به رقص درمیآیند
خواه این وزش چون نسیمی ملایم باشد یا چون تندبادی سهمگین، برای شاخههای تر یکسان است
آنها به رقص شادمانهی خویش ادامه میدهند
اما خارهای خشک و شاخههای پیر، سر سازگاری ندارند
تغییر برایشان پریشانی است
نرمی و لطافت از دست دادهاند و مغرورانه، بلکه وحشتزده به آنچه که دارند و آنچه که هستند چنگ درآویختهاند
وزش هر نسیم و دگرگونیهای هر لحظه برای شاخههای خشک کابوس نابودی است
ولی وزش تندبادهای سهمگین برای شاخههای تر چیزی نیست مگر فرصتی دیگر برای نمایش رقصی یگانه، بی همتا و شگفت انگیز
زیرا هستی هرگز دو لحظهی یکسان ندارد
آیا به راستی کدامیک پایدارترند؟
شاخههای خشک و ترسان؟
یا شاخههای تازه و رقصان؟
انعطافپذیری و سازگاری خلاقانه با هستی؟
یا ستیزه جویی، ترشرویی و قهر با هستی؟
انتخابش با ما است …
پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد
یوسف ز چاه آمد ای بیهنر به رقص آ
هرکسی از ظن خود شد یار من/از درون من نجست اسرار من
ویژگیهای اشعار شاعران قدیم، علی الخصوص مولانا و پیچیدگی آن در عین ظاهری ساده، مخاطبان را به وادی تفسیر میکشاند. به اعتقاد اینجانب بهتر است ابتدا معنی ظاهری شعر را متوجه شد و بعد به تفسیر منظور شاعر پرداخت:
گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ: اگر تو مادی نیست، برمبنای (قدرت) آن شاه نر (به وجود آورنده ات) به رقص آ.
ای شیر! جوش، در رو: ای کسی که مانند شیر هستی، در جوش و خروش بیا! (از خودت) فرار کن.
دو بیت زیر هم کاملا به داستان یوسف و زلیخا و سپس بازگشت یوسف به سوی پدر اشاره دارند:
تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی/ گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ
پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد/یوسف ز چاه آمد ای بیهنر به رقص آ
بالاخره،
مصر و شکر به رقص آ: شادمانی اهالی مصر و (هرچیزی که) مبنای شیرینی است، میتواند منظور شاعر باشد.