
چند گهی فاتحه خوانت کنم
از پس آن شاه جهانت کنم
چند گهی فاتحه خوانت کنم
از پس آن شاه جهانت کنم
پیر شدی در غم ما باک نیست
پیر بیا تا که جوانت کنم
هیچ غم جان مخور ار جان برفت
بگلر لشکرگه جانت کنم
آنچ محال است تصور دهم
وجه محالیش بیانت کنم
ره دهمت تا به اصول اصول
راه چه باشد که چنانت کنم
گرچه کلیمی همه در اعتراض
کشف کنم خضر زمانت کنم
بگو به گوش کسانی که نور چشم منند که باز نوبت آن شد که توبهها شکنند هزار توبه و سوگند بشکنند آن…
با تلخی معزولی میری بنمی ارزد یک روز همیخندد صد سال همیلرزد خربندگی و آنگه از بهر خر مرده بهر گل پژمرده…
اگر عالم همه پرخار باشد دل عاشق همه گلزار باشد وگر بیکار گردد چرخ گردون جهان عاشقان بر کار باشد همه غمگین…
فرست بادهٔ جان را به رسم دلداری بدان نشان که مرا بینشان همیداری بدان نشان که به هر شب چو ماه میتابی…
پردهی دیگر مزن جز پردهی دلدار ما آن هزاران یوسف شیرینِ شیرینکار ما یوسفان را مست کرد و پردههاشان بردرید غمزهی خونیِ…
گر از شراب دوشین در سر خمار داری بگذار جام ما را با این چه کار داری ور تازهای نه دوشین بنشین…
می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام گر تو را…
آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتهست پا با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا جباروار و زفت…