
از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
ماننده کاریزی بیتیشه و بیمیتین
از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین
ماننده کاریزی بیتیشه و بیمیتین
دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد
بر روزن دلبر رو در خانه خود منشین
ای خواجه سودایی می باش تو صحرایی
در گلشن شادی رو منگر به غم غمگین
چون پوست بود این دل چون آتش باشد غم
وین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین
چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غم
تبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین
ای که مستک شدی و میگویی تو غریبی و یا از این کویی مست و بیخویش میروی چپ و راست بی چپ…
به تن با ما، به دل در مرغزاری چو دربند شکاری تو شکاری به تن این جا میانبسته چو نایی به باطن…
آفتابی برآمد از اسرار جامهشویی کنیم صوفیوار تن ما خرقهایست پُر تضریب جان ما صوفییست معنیدار خرقهٔ پُر ز بند روزی چند، جان…
با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من بیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن از غایت پیوستگی بیگانه…
ای در ما را زده شمع سرایی درآ خانه دل آن توست خانه خدایی درآ خانه ز تو تافتهست روشنیی یافتهست ای…
از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله آن دلبرم درآمد در کف یکی پیاله افکند در سر من آنچ از…
مبارک باد بر ما این عروسی خجسته باد ما را این عروسی چو شیر و چون شکر بادا همیشه چو صهبا و…
میر شکار من که مرا کردهای شکار بیتو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار دلدار من توی سر بازار…